Sunday, December 30, 2007

سروده 4

اشک چشم وناله های دل من
همه از مهارت غمزه توست
شب نخفتنهای من با سوز و آه
یادی از چهره دلربای توست
روز و شب در زاریم از دوریت
دیده سیل آساست از نادیدنت
تا که روحم سوی تو پرواز کرد
راحتی . آسایشی آغاز کرد
نا که گشتم ذوب در آن بیکران
جسم و روح و هستیم بر باد رفت
مست مستم ساقیم دستم بگیر
دستگیرم باش دستم بگیر ای هستی





یکشب از بس سخن عشق توگفت بیرون اوردمش از سینه گذاشتم زیر پا م
زیر پام زمزمه نام تو میکرد و بهم گفت تو رو میخواد تورو میخواد چی بگم
چی بگم ؟؟؟؟
تو رو میخواد






مرا به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را بگذار. وارد این ماجرا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

سروده ها

نمیدانم بهاری خواهد آمد
نمیدانم دگر عاشق بلبلان
در گلزار خواهند خوا ند
عجب صبری خدا دارد
عجب تابی . توانی که من دارم
که من دارم.
فقط ای رهگذر ..
اگر دیدی نگارم
که جان را برایش
هیچ میدانم
بگو با سوز و آهی بیکران
سخن دل را با او
که غمگینم
که غمگینم
به فریادم رس....به فریادم رس
به بهانه تو فقط زنده ام



پرستو ها همه رفتن
پرستویی نمانده
کبوتر ها همه رفتن
تمام اشکها خشکید
تمام خنده ها غم شد
تمام خواهشها تمام تورا خواستنها
همه چو آه سرد
بی جواب ماند
ماند بر دل
ماند بر لب
همه آهها در سینه پنهان شد
گوئیا حبسند در سینه
درون شهر بی نام ونشان من
پائیز
غم انگیز است و طولانی




هست اسیر تو دلم بی تو کجا روم کجا ..
بی تو کجا روم کجا
با تو سرشته شد گلم بی تو کجا روم کجا
بی تو کجا روم کجا؟
تیغ بنه به نای من
بندبه هر دو پای من
پاسخ هر چرای من
بی تو کجا روم کجا
بی تو کجا روم کجا
شمع و چراغ من تویی
لاله و باغ من تویی
گلشن و راغ من تویی
بی تو کجا روم کجا


ای تو مراد عاشقان
فتنه پاک هر زمان
راز شکفتن جهان
بی تو کجا روم کجا
حرف تو را شنیده ام
سوی تو پر کشیده ام
عشق تو بر گزیده ام
بی تو کجا روم کجا
نقره ماهتاب من
عشوه نور ناب من
کعبه آفتاب من
بی تو کجا روم کجا

Sunday, December 2, 2007

آسمان دلم ابری




مدتی است از بس که آسمان دلم ابری شده
تمام خاطراتم خیس و نمناک شده
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم چرا؟

بدیدن دریا میروم

دریا را هم که میبینم

به یاد تو می افتم
وروی ماسه های زیبای ساحل
با صدای بلند
مینویسم


دوستت دارم

دلتنگی



بساطم امشب از همیشه تهی‌تر بود؛
به جز بهانه و دلتنگی،
_که واﮊه‌های کهنه‌ی من بودند_
نه گریه مانده‌بود نه اندوه تلخ تنهایی.
شبیه بوسه‌ای که نمی‌داند
کجای دست‌های تو جا دارد؛
میان فکرهای تو گم بودم
و واﮊه‌ای شبیه نمی‌دانم
به چشم‌های آینه می‌تابید
و پلک‌های روزنه را می‌بست.
بساطم امشب از همیشه تهی‌تر بود.
شب از حضور تو می‌ترسید
و من
کنار فکرهای تو خوابیدم؛
و باز وقتی صبح
به دست‌های پنجره می‌تابد؛
تو را
میان خواب و خاطره
می‌یابد

Friday, October 26, 2007

کتاب

چرا گفتی تو ای جانا که خواهی اشک ریزی چنان باران به دامانت
چرا گفتی تو ای جانا که خواهی. سرشک غم به دامانت تو برچینی
چرا جانا تو رسوا میکنی این قلب بیمارمرا هر دم
چرا درد مرا افزون کنی؟چرا این سینه پر درد را عطشان کنی هردم
مگر آیا نمیدانی ؟مگر آیا نمیدانی که هرشب تا سحر گاه
سرشک غم چنان امواج طوفانی خورد بر جان و تن هر دم
دو چشمانم به یاد توفرو ریزد به دامان اشک چنان ابرهای طوفانی
بگو آیا خبر داری که این بستر ز داغ دوریت خیس است
نگو دیگر. نگو دیگر. تحمل نیست.....
نگو دیگر که خواهی فرو ریزی اشک از چشمان زیبایت

نگو دیگر. نگو دیگر. تحمل نیست.....
دلم را طاقت و تاب شنیدن نیست
نگو دیگر
نگو دیگر که ریزد اشک
نگو دیگر ..نریزی اشک

..............................................................
را انتخاب فرمائید save target asراست کلیک و


کتاب شعر دلتنگی هابرای او...
بسیار زیبا و خواندنی همراه با عکسهای زیبا
در ۲۶ صفحه با فرمت پی. دی .اف
حجم دانلود ۴۴/۱مگ

......................................................


خبرت هست آیا ؟ که هرشب تا سحر گاه بسترم ازدرد دوری خیس خیس است


کاش میدانستم چیست؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست


Wednesday, October 24, 2007







من شکستم ،آری ! تو شکستم دادی
من غریبم !آری، تو غریبم کردی
تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندی
تو مرا بر در و دیوار بدی کوباندی
تو مرا از بودن تو مرا از من و از ما و تو از پنجره ها ترساندی
تو مرا از فردا تو مرا از دریا ترساندی
من اسیرم !آری تو اسیرم کردی
بی خبر از باران تو کویرم کردی
من شکستم آری ! تو شکستم دادی


................................................


از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد


غمهای زمانه را فراموشم کرد


یک سینه سخن به درگهت آوردم


چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد


..............................................


همیشه نگاهت را دوست دارم


فرارهای کودکانه اش را


آن گاه که باران را


میزبانی می کند


.......................................... ...



گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟


شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟


...............................................



نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی


گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی


شرمسار توام ای دیده ازین گریه‌ی خونین


که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی




........................................................................



یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت


دیوانه ایی به دام جنونم کشید و رفت


پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد


اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم


بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت


شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق


مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم


از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت
به من گفتی بیا
به من گفتی بمان
به من گفتی بخند
به من گفتی بمیر
آمدم،
ماندم،
خندیدم،
مردم


..............................................
آتش بزن عقل مرا بازم ز سر دیوانه کن
بر هم زن این افسانه را زهد مرا افسانه کن
.................................................



سروده..





گفتم همه دردم.... همه رنجم
گفتی: دوایش با من
گفتم: به عشقمون قسم
گفتم: به هر دومون قسم
همش برات دلواپسم
همش برات در آتشم
همش...
همش تو فکرمی

آره.
همش تو قلبمی تو روحمی
قرار نبود اینجور بشه
یهو بشی همه کسم
قرار نبوداینجور بشه
یهو بشی یه شعر ناب
یهو بشی یه حس ناب
یهو بشی
همه ی
بودمن و نبود من
بری به عمق جون من
بری تو هستی وتو خون من
راستی چی شد؟
این جوری شد
اخه چرا اینجوری شد
تو بگو چرا اینجوری شد
آخه بی تو من خرابم در درد و عذابم
آره در رنج و عذابم
آخه چرا اینجوری شد
این جوری عاشقت شدم
اینقدر عاشقت شدم
شاید بگم تقصیر تست
کم بشه از جرم خودم
کم بشه از جرم خودم

Tuesday, October 23, 2007

پرواز را به خاطر بسپار




گفتی پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنیست
من که در اوج خیال ....
من که با اوج غرور ....
من که با شادی بی حد و کمال
من که با نا مهربانیهای غم
من که با سنگینی غمهای این روزگار
من که با چشمان بسته
رفته بودم تا خیال
تا که پرواز تو را دیدن کنم
تا تو را در پرواز همراهی کنم
تا تو را تا
مهربانیها همراهی کنم
وه .....
وه....
چه خوش بودم در این فکر و خیال
وه.....
چه پروازی
داشتم با تو تا اوج خدا
ناگهان از چه مرا ازاوج رها کردی
به .......
زیر
ازچه بشکستی این بال پرواز مرا
از چه فریاد حزین مرا
در پهنه این اسمان شاهد شدی
ازچه خاموش کردی
صدای شور و مستی مرا
از چه غلطاندی به روی گونه هایم
قطره های اشک را
تو .......تو........
تو مرا تا لحظه لحظه های مرگ
همرهی میکردی و من بیصدا
تو به پروازی از روی غرور
تو به اوازی از روی جفا
از کران تا بیکران اسمان
همره این باور
و....
ذهن غلط
شاهد دردم شدی
شاهد فریادهای خاموشم شدی
شاهد رنجم شدی
شاهد نابودی و مرگم شدی
من که اسرار تو را در وادی نامردمیهای زمان
محرم بدم
داشتم من کوله باری از غم و دردو تعب
از روزگار
از چه افزودی چنین غم
بارسنگین و گران
همرهت بودم..
تورا تا اخرین او ج غرور
همرهت بودم
تو را تا لحظه لحظه های زیبای وصال
همرهت بودم
با شور و شعف و اشتیاق
پس......
پس......
چه شد ............................
پس چه شد
همرهی کردی مرا
تا مرگ
همرهی کردی مرا تا اوج فنا

Monday, October 22, 2007

راز secret



راز 10/90 را كشف كن. پي بردن به اين راززندگيت را تغيير خواهد داد.راز 10/90 باورنكردني است! تعداد اندكي از مردم از آن باخبرند و آنرا در زندگي روزمره به كار مي‌برند.هر روز ميليونها نفر به ناحق از فشارها،مشكلات و رنجهايي در عذابند.اين آدمهاچندان موفق بنظر نمی رسند.روزهاي بد،روزهاي بدتري بدنبال خواهد داشت. بنظر می آيددائما وقايع وحشتناكي در حال وقوع است،استرس هميشه وجود دارد، از خوشي خبرينيست و روابط بين افراد در حال از هم پاشيدهشدن است. بهترين ساعات عمر با نگراني ها ودلمشغوليهاي بی مورد تلف مي‌شود.امكان لذت بردن از زندگي وجود ندارد. دوستيهااز بين می روند و زندگي بی رحم و كسالت آور بنظر مي رسد. و امكان لذت بردن از زندگي موجود ندارد.جملات بالا توصيف حالات روحي شما نيز بود؟

اگر اينطور است نااميدنشويد. شما می توانيد به انساني كاملامتفاوت تبديل شويد.فقط كافيست به راز 10/90 پي ببريد و از آن در زندگيتان استفاده كنيد.اين راز ميتواند زندگيتان را تغيير دهد. اين راز چيست؟

% زندگي همه ما اتفاقاتي است كه مي‌افتد. اما 90% بقيه چي؟ 90% بقيه هم عكسالعملهايي هستند كه ما به آن 10% اتفاقات رخ داده،نشان می دهيم.اين يعني چه؟درواقع هيچكدام از ما كنترلي روي 10% اتفاقاتي كه برايمان می افتد نداريم. ما نمی توانيم جلوي خراب شدن اتومبیل مان را بگيريم، ممكن است هواپيمايمان دير برسد و تمام برنا مه هاي ما به هم بريزد. و يا ممكن است ماشينديگري در ازدحام و شلوغي خيابان راه ما رابند بياورد.بله اين عكس العملهاي ما است كه90% بقيه اتفاقات را شكل مي‌دهد. تو هيج كنترلي روي چراغ راهنمايي رانندگي نداري كه كي قرمز است يا كي سبز می شود اماميتواني عكس العمل خود را در مورد چراغ قرمز كه طولاني بنظر می رسد كنترل كني. با كنترل خودت در مواقع لازم مانع از موردتمسخرقرار گرفتن توسط ديگران خواهي شد.مثالي میزنم در حال صرف صبحانه با خانواده هستي كه دست دختر كوچكت به فنجان چای می خورد وهمه آن روي لباست می ریزد. خوب تا اينجاكنترل اوضاع دست تو نبود و تو نمی توانستي مانع از وقوع آن شوي. اما خوب دقت كن:اينكه چه اتفاقاتي بعد از آن بيفتد كاملا دردست توست.تو عصباني مي شوي، شايد فحش هم بدهي و به شدت دخترت را براي ريختن چاي روي بلوزت دعوا می کنی دخترت گريه می کند. توهم بعد از دعوا كردن او به طرف همسرت بر میگردي و از او هم براي اينكه فنجان چاي رادرست لبه ميز گذاشته است، انتقاد میکني.درگيري لفظي كوتاهي بين شما پيش می آید.تو با عصبانيت به طبقه بالا می رو ي بلوزترا عوض می کني و بعد با عجله پايين میآی و می بیني كه دخترت در حالي كه هق هق میکند هنوز در حال خوردن صبحانه ا ش است، پس هنوز آماده رفتن به مدرسه نيست، بنابراين كمي دير می جنبد و از سرويس مدرسه جا میماند. همسرت هم دير كرده است و بايد هر چه سريعتر خود را به محل كارش برساند. حالااين تو هستي كه بايد با عجله ماشين را روشن كني و دختر كوچكت را به مدرسه برساني.چون ديرت شده است مجبوري با سرعت بيشتر از حدمجاز رانندگي كني. پس از 15 دقيقه تأخير ويك قبض جريمه بالاخره به مدرسه میر سي.دخترت كه خيلي عجله دارد بدون خداحافظي به طرف ساختمان مدرسه می د ود.حالا تو با 20دقیقه تأخير به اداره میرسي، ولي تازه میفهمي كه كيفت را با خودت نياورد ه اي. روزت را خيلي بد شروع كرده ای و با گذشت ساعتها می بیني كه اوضاع دارد بدتر و بدتر هم میشود. زمان كار تمام شده است و وقتش است كه به خانه برگردي.وقتي به خانه می ر سي متوجه می شوی اشكالي در روابط تو با همسر ودخترت بوجود آمده است. می داني چرا؟بخاطر عكس العملهايي كه امروز صبح به آن اتفاق نشان دادي.خوب فكر میکني چرا چنين روزبدي راپشت سرگذاشتي؟ 1ـ آيا فنجان چاي باعث آن شد؟2ـ آيا دخترت مقصر بود؟ 3ـ آياپليس و جريمه اي كه شدي اين اوضاع را پيش آورد؟ 4ـ آيا خودت اوضاع را به اين شكل درآوردي؟بله البته كه پاسخ 4 درست است. تو هيچ كنترلي بر ريخته شدن فنجا ن چاي نداشتي اماعكس العمل تو در طول 5 دقيقه پس از آن اتفاق بود كه تمام روزت را خراب كرد.اما آنچه كه می توانست و درست بود كه اتفاق بيافتد تا روز خوبي در انتظار تو باشد چه بود؟فنجان چاي روي بلوزت می ریزد. دخترت می خواهدبزند زير گريه، اما تو خيلي آرام می گويي: " اشكالي ندارد عزيزم، فقط دفعه بعد دقت بيشتري بكن تا فنجان چاي را نريزي." حوله اي بر می داري و به طبقه بالا می روي. بعداز عوض كردن بلوز. كيفت را برمی د اري وسريع به طبقه پايين می آيي. از پنجر ه می بيني دخترت در حاليكه دارد براي تو و مادرش دست تكان می دهد،سوار سرويس مدرسه شد.قبل از رفتن به محل كارت با همسرت خداحافظي می کني. پنج دقيقه هم زودتر به اداره میرسي و با خوشرويي شروع به احوالپرسي باهمكاران می کني. رئيس به تو می گويد كه روزخوبي در پيش خواهيد داشت.ديدي كه اين دو عكس العمل متفاوت به يك اتفاق چه نتايج متفاوتي بدنبال داشت!!!دو سناريوي مختلف كه شروعي مشابه داشتندبه دو گونه كاملا (برعكس ) متناقض پايان يافتند . چرا؟ چون عكس العمل تو متفاوت بود.همانطور كه گفتم، ما هيچ كنترلي روي 10% اتفاقاتي كه برايمان می ا فتد نداريم،اما 90% بقيه را با عكس العمل خودمان نسبت به آن اتفاقات شكل می دهيم.براي بكار بردن راز10/90 چند راه پيشنهادمي کنم:-اگر كسي حرف بدي در مورد تو به زبان آورداز كوره در نرو، بگذار ناراحتيت فروكش كند البته می تواني بگذاري كه آن حرف تاثير ناخوشايندي بر تو بگذارد اما با نشاندادن عكس العمل مناسبي به آن می تواني ازخراب شدن بقيه روزت جلوگيري كني.يك عكس العمل بدو نامناسب به اتفاقي كه افتاده است ميتواند باعث از دست دادن دوستانت، اخراج شدنت و مورد فشار قرار گرفتنت شود.- اگر راننده اي در خيابان جلوي تو بپيچدو راه تو را بند آورد، با عصبانيت رويفرمان ماشين می كوبي! (يكي از دوستان من ازعصبانيت فرمان ماشينش را از جا كند) آيا فحش میدهي و يا فشار خونت خيلي سريع بالا ميرود! و يا اينكه پياده می شوي و با آنراننده خاطي گلاويز می شوي!براي چه كسي اهميت دارد كه 10 دقيقه ديرتر به اداره برسي؟چرا اجازه می دهي روزت خراب شود؟ راز 10/90 را هميشه به ياد داشته باش ونگراني را از خودت دوركن.-وقتي به تو خبر مي‌دهند كه از محل كارت اخراج شده چرا می گذاري خوابت با افكارپريشان به هم بريزد و عصبي تر شوي؟بهترنيست بجاي اينكه انرژي و وقتت را صرف نگران شدن بكني از آن براي پيدا كردن كار جديدي استفاده كني؟-وقتي هواپيما دير می رسد و تمام برنامه هايت بهم میریزد چرا عصبانيت خود را سركمك خلبان خالي می کني؟ او كه هيچ كنترلي بر اوضاع نداشته است، از اين فرصتي كه تارسيدن هواپيما باقي است ميتواني براي مطالعه، آشنا شدن با ساير مسافرين و ...استفاده كني. با تحت فشار قرار دادن خود درچنين مواقعي فقط باعث مي‌شوي اوضاع بدتر وبدتر شود. حالا ديگر به راز 10/90 پ ی برده ای، آنرا دركارهاي روزانه ات به كار ببند و از نتايج شگفت انگيزي كه به ارمغان می آورد لذت ببر.

سروده 3


مستی از من پرس و شور عاشقی

عشق را هم پرس با نوای عاشقی

عشق سوزیست خانمانسوز از ندیم
ره کجا یابیم آه ای خدایا . سوختیم

تا که آمد سوی ما این شور وحال
تا که آمد خودنمایی ها کنداین وصف وحال
رفت از سر هوش وبرد ازدل قرار
گفتمش تو چیستی کز من این چنین
برده ای عقل و هوش از سر و ازدل این قرار
گفت :بگذار تا بگویمت
خورشید آرزوی من بر من بتاب گرمتر بتاب
ای نوشخند آسمانی با من بخند بیشتر بخند




سروده...





دانی که چونم امروز؟
سرخوشم سرخوش ومست
دانی کجایم امروز؟
در اوج آسمانها پرواز به بیکرانها
دانی چرا که سرخوش .رفتم به بیکرانها
رفتم که فاش گویم
رمز و رموز عشقت در گوش هر ستاره
رفتم نسیم عطرت
پاشم به هر کرانه
رفتم که تا به فریاد
گویم به کهکشانها
سرخوشم سرخوشم سرخوش ومست


تا قصه عشق گفته باشم در گوش هر ستاره
.

تا قصه عشق گفته باشم در گوش هر ستاره.

Sunday, October 21, 2007

سروده..



چشم درراهــــــــــــــــــــــــــــم زودتربیا
بیا
ای صدای گرم عـــــــــــــــــــــشق


که چندی است شور زندگی رادرگوشم زمزمه می کنی


بیا تا باتو جوانه زنم باتو سبز شوم
چنا ن بهار


فقط باتو می گویم خسته ام .............. خسته


ازهمه کس وهــــــــــــــــــــمه چیز
جز...................................... تو
تو


تو و دل شوره ها یــــــــــــــــــــــــــــــــــتت و ونوا زش ها یت


تو و گرمی دستهای مهربانت ای قدیمی ترین
ای ماندگار ترین عشق دوستت دارم بی بهانه وبسیا ر


زودتر بیا ...........
گلدا ن دل روبه خشکی است